این دفعه مدرسه اش زود شد
- شناسه خبر: 22871
- تاریخ و زمان ارسال: 4 مرداد 1405 ساعت 11:28
- منتشرکننده: مدیریت

محمد رضا شاهنده/اکبر عبدی زا میگویم
همان محسن، که دائم مدرسه اش دیر میشد میدوید، نفس نفس زنان، پای صحبت مرشد و بچه مرشد مینشست و دل و جان فرا میداد ناگهان از جای میجست و با حال شرمگینانه میگفت:
بازم مدرسم دیر شد.
در خانه چقدر با حالت کودکانه مشق مینوشت، پدر عصبانی میشد و مادر، مادررانه صبوری میکرد، مشق میگفت، جوراب و لباس را مرمت میکرد و مادری میکرد.
و ما چقدر با مدرسه رفتن او مدرسه رفتیم و با دست زدن مرشد به خود امدیم و مشق نوشتیم!
باقلی، اخراجی ها را چقدر خوب افرید،
شربت شهادت نخورد و ماند و با چه لهجه زیبایی استخاره میگرفت و میخواست که باب طبع او بیاید.
ادم برفی را در اوج هنرمندی افرید چنانکه حتی خانمش هم متوجه تغییر چهره اش نشد.
و شاید هنرمند ترین نقش او در میان همه نقش های هنری اش، بازی در فیلم مادر بود
مادر که به نوعی همان مام وطن است
وقتی مادر وارد میشود و او پشت در خانه چادر مادر را میگیرد و میبوید و میبوسد و چقدر احساس در ان فضا میبارد نور میریزد و عشق جولان میدهد
او در فیلمی میاید و میماند که همه بزرگان امده اند و هر صحنه ان فیلم یک پوستر است بله هرصحنه یک پوستر.
مشق مینویسد و نقش می افریند.
و در پایان میگوید:
مادر، مااااااادر مرد🏴🏴
و اینک اکبر مرد🏴
همه عمر خنداند گر چه در دل گریست و ناراحت بود.
مجیز نگفت، دل در گرو ایران داشت
و اینک،،، اکبر مررررررررد،،،
روحش شاد و سزای غم زدودنش از دل مردم، با خدای غفار باد







