یخبندان آزادی در قله قدرت
- شناسه خبر: 22873
- تاریخ و زمان ارسال: 4 مرداد 1405 ساعت 11:31
- منتشرکننده: مدیریت

مهدی دهقان منشادی/در مسیر شیراز به یزد، چند فرسخی مانده به شهر میراث جهانی، روستایی پر سن و سال آرمیده است به نام خُراشه یا فراشاه تفت. در مسیل خشک و چشم به راه سیلاب در جوار خراشه تنها و آزاد قدم میزنم و هرازگاهی در دوردست به عقابکوهی نگاه میکنم که هزاران سال است بر بلندای این بخش از سرزمین پارس تکیه زده و با چشمان تیزبین خود در تاریخی طولانی، زندگانی اربابان و رعایای سر برآورده و سر فرو هشته قلمروی خود را نظاره کرده است. این عقاب تیز چشم در حافظه سنگین خود روایتها و داستانهای تاریخی فراوانی را دیده و شنیده و بر هم انباشته است که چون خوب واشکافی کنیم هریک مشتی نمونه خروارها از تاریخ بشریت است.
همانگونه که عقابکوهِ خراشه دیده است و تاریخ هم به کرات در خاطر دارد در دشت و دامنه سرزمینها رعایا و دهقانان بیشماری کوشیده و عرق ریختهاند تا از دسترنج آنها، اربابان از سربالایی قدرت و مکنت بالا و بالاتر روند. هر چند رعایای تاریخ بشریت متفق القولند که با افزایش بی چون و چرای قدرت اربابان، آزادی و توان اقتصادی توده نقصان مییابد اما اربابان نیز با گوشت و پوست خود تجربه کردهاند که هرچه بر ارتفاع قله قدرت و ثروت آنان افزوده میشود درجه انجماد آزادی آنان هم بیشتر میشود: قلهها همیشه بی روحند و سرد و منجمد. در سیر تاریخی نظام ارباب و رعیتی و تسلط خواص بر عوام همواره بالانشینان از ترس جان و مال خود حصاری چند لایه گرد خود تنیدهاند و به موازات آن که با ایجاد محدودیت برای توده و در بند کردن آنها به دنبال بقای بیشتر بودهاند، آزادی خود را نیز ناخواسته در بند کشیدهاند. خواص در روند صعود خود از پلکان قدرت هرچه به بالاتر رسیده و فاصله قله و دشت بیشتر شده است ناامنتر و بیاعتمادتر از پیش نسبت به رعیت، خود را از بدیهیترین لذتها و آزادیهای انسانی محروم کردهاند.
در مسیل خشک خراشه قدم زنان و آزاد به پیش میروم، بدون هیچ محافظ یا تغییر چهره یا پوشاندن سر و روی خود. من آزادی نسبی دارم و به اسارت بالانشینان عرصه تاریخ میاندیشم. ما دشت نشینان سرزمین هستی، آزاد هستیم که در هر موقع از سال و ماه و روز در خیابان یا بیابان قدم بزنیم، راه برویم و حتی گوشهای زیر آسمان آبی یا ابری دراز بکشیم بی آنکه ترس نهفته در خواصِ بالانشین از شناخته شدن و مورد تعرض واقع شدن توسط عوامِ کینه به دل را داشته باشیم. ما عوامِ دشت نشینیم که میتوانیم هر موقع دلمان گرفت یا اشاره کرد آزادانه و بدون محافظ اجیر شدهمان مسیری را برای پیادهروی و رسیدن به خلوت کتابفروشی مورد علاقهمان طی کنیم، بدون هیچ استرسی کتابگردی کنیم، در راه نوشیدنی و غذای ارزان بخوریم، و هر موقع که خواستیم به خانه برگردیم. در بهار میتوانیم بدون پشتوانه کسان دیگر تنها در خیابان و بیابان راه برویم، به آسمان آبی بلند نگاه کنیم، زیر بارش برف و باران ترانه بخوانیم. در زمستان و یا تابستان سرد و گرم روزگار را بچشیم، در بهار شکفتن برگهای نو و شکوفههای بیابانی و خیابانی را احساس کنیم و در خزانِ خیابان، سمفونی خشخش برگها و باد و هیاهوی شهر را به گوش بسپاریم و فارغ از نداریها و جفای روزگار به گذرایی زود هنگام زندگی بیندیشیم و بی آن که بیم تعرض بدخواهان بیتعداد را داشته باشیم زمزمه کنیم: در بدبختی توده و عوام زیباییهای کوچک و ارزانی نهفته است که بالانشینان قدرت و ثروت و مکنت هرگز قدرت خریدن آن را نداشته و ندارند. در مسیل خشک خراشه قدم زنان و آزاد به پیش میروم و چنین میاندیشم که شاید آن روز که استالین در سن 74 سالگی در گوشهای از سرزمین سرد روسیه با خود خلوت کرده بود و با سبک و سنگین کردن دستاوردها و از دست دادههای زندگی خود به ذات قدرت و بالانشینی اندیشیده بود مغزش نتوانست از فشار عذاب وجدان و به هدر رفتن آزادی و لذتهای کوچک زندگی دچار تشویش و واماندگی نشود، لاجرم سکته مغزی او واکنشی بود به باختهای بزرگ و سنگینِ ناشی از نابود شدن لذتهای کوچک زندگی.







